مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

54

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

بندامت اندر گشته ، افسوس خورد . پس از آن در يكى از كاروانسراهاى شهر فرود آمده ، از چوبهاى صندل در زير ديگ همىسوخت . همان مرد كه نخست با او ملاقات كرده بود ، بكاروانسرا آمده ، بازرگان را ديد كه چوبهاى صندل همىسوزاند . به او گفت : اين چوبها را بيك صاع از هرچه خواهى ، به من فروش . بازرگان گفت : فروختم . درحال ، آن مرد ، چوبها از منزل او بيرون برد . و قصدش اين بود كه اگر به قيمت چوبها زر سرخ دهد ، زيادتى نخواهد كرد و او را سود ، يك بر ده خواهد بود . آنگاه بازرگان از كاروانسرا بدرآمده ، در ميان شهر هميرفت كه مردى ازرق‌چشم اعور با او ملاقات كرد و به روى بياويخت و گفت كه : يك چشم مرا تو تلف كردهء و من هرگز ترا رها نكنم . بازرگان انكار كرد . مخاصمتشان درگرفت . مردمان بر ايشان گرد آمدند و از اعور يك روز مهلت خواستند كه بازرگان ، ديت چشم او را بدهد . آنگاه اعور از بازرگان ضامن گرفته ، او را رها كرد . چون بازرگان از چنگ اعور خلاص يافت ، بدر دكان پاره‌دوز رفته ، كفش به دو داده ، گفت : اين را باصلاح بياور كه ترا چيزى دهم كه راضى شوى . اين بگفت و از ايشان درگذشت . بجماعتى رسيد كه قمار ميباختند . از غايت اندوه در